تبليغاتX
بی تو با تو!
   
بی تو با تو!
کاش میشد توی این دنیای وارونه خیلی از حرفای نگفتنی رو گفت...
 
 
آرشيو مطالب

هفته سوم آبان 1388

هفته چهارم مهر 1388

هفته دوم مهر 1388

هفته اوّل مهر 1388

هفته سوم شهریور 1388

هفته دوم شهریور 1388

هفته اوّل شهریور 1388

هفته چهارم مرداد 1388

هفته سوم مرداد 1388

هفته دوم مرداد 1388

هفته چهارم تیر 1388

هفته دوم تیر 1388

هفته چهارم خرداد 1388

هفته دوم خرداد 1388

هفته چهارم اردیبهشت 1388

هفته سوم فروردین 1388

هفته اوّل فروردین 1388

هفته دوم بهمن 1387

هفته اوّل دی 1387

هفته چهارم آذر 1387

هفته سوم آذر 1387

هفته اوّل آذر 1387

هفته دوم آبان 1387

هفته اوّل آبان 1387

هفته دوم مهر 1387

هفته اوّل مهر 1387

هفته چهارم شهریور 1387

هفته دوم شهریور 1387

هفته چهارم مرداد 1387

هفته اوّل مرداد 1387

هفته سوم تیر 1387

هفته اوّل تیر 1387

هفته دوم خرداد 1387

هفته دوم اردیبهشت 1387

هفته اوّل اردیبهشت 1387

هفته چهارم فروردین 1387

هفته سوم فروردین 1387

هفته اوّل فروردین 1387

هفته سوم اسفند 1386

هفته دوم اسفند 1386

هفته چهارم بهمن 1386

هفته اوّل بهمن 1386

هفته چهارم دی 1386

هفته سوم دی 1386

هفته دوم دی 1386

هفته چهارم آذر 1386

هفته سوم آذر 1386

هفته اوّل آذر 1386

هفته چهارم آبان 1386

هفته سوم آبان 1386

____________________
مطالب اخير

بیچاره ما دخترا...

تقدیم به محمد

شکوه...

خدا مارو برای هم نمی خواست...

تو خالی...

می خواهم فاحشه بشوم...

مردو زن تنها...

خداوندا...

راز عشق...

____________________
هدیه های روزانه

دل نویس

نوای پارسی

بی تو هرگز باتوعمرا

صدایم کن...

عشق مریم(شاهین)

پرواز تا بینهایت

منصور قیامت

برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود...

یک سال کافی بود...

وبلاگ دوستیابی و همسریابی اینترنتی

دهکده عشق

شیدایی

پارسیان

نسخه اصلی امپراتور دریا فقط 5000 تومان

دنیای سبز

عکس خفن دخترای ایرانی

just music

فروشگاه کوچیک محصولات نرم افزاری

اطلاعات در مورد هتل ها.اطلاعات گردشگری و ...

بخند. شادباش. زندگی کن

یه وبلاگ همه کاره

عاشقانه زیستن هنر است...

کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...

کمیابترین کدهای جاوا

لینک باکس ستاره

ورود خانم ها اکیداً ممنوع!!!

من در کنار زندگان راه میروم ولی دیرگاهیست در خاک خفته ام

یه روز تلافی می کنم.....!!!

آن روز که دیوانه شدم!!!

____________________
هدیه های من

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

شنبه شانزدهم آبان 1388

بیچاره ما دخترا...

تفریح!


دانشگاه


اشتغال


امنیت اجتماعی


احترام اجتماعی

 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

تقدیم به محمد

 

این دوتا شعر زیبارو تقدیم میکنم به محمد عزیزم. دوست و هم دانشگاهی گلم که امیدوارم گذشته تلخشو از یاد ببره

 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین میکنم

من میتوانم میشود

آرام تلقین میکنم

کم کم زیادم میروی

این روزگار و رسم اوست...

======================================

مطمئن باش و برو!

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پراز یاد تو بود

و دلم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو!

برو تا راحت تر

تکه های دل خود را سرهم بند زنم...

 

 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

شنبه یازدهم مهر 1388

شکوه...

 

در یکی روز عجیب ، مثل هر روزِ دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش
منزلم بی غوغا،

فرصتی عالی بود ، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . .  

پس به فریاد بلند ، حرف خود گفتم من :
با شما هستم من !
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها  . . . !

شده ام بازیچه ؟ که شما حوصله تان سر نرود ؟   
 بتوانید خدایی بکنید ؟ و شما ساخته اید این عالم ،   
 با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمائید،
                       
 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان ؟
هیبتا . . .      

ما همگی ترسیدیم !          به خداوندیتان ،   تنمان می لرزد  . . . !

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخِ سختی دارید ،
آتشی سوزنده وعذابی ابدی !

و شنیدیم اگر ما شب و روز ، زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم ،

چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی ،
 و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال ،   
 حور و پردیس و پری هم دارید . . .
تازه غلمان هم هست ، چون تنوع طلبی آزاد است !
من خودم می دانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ،   
همه چیز از بخت است ! شده ام من آدم ،
 اشرف مخلوقات ،

راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر ؟
داشتم خدمتتان می گفتم ، قسمتم این بوده ،
جنس من مرد شده ! آمدم من دنیا ، مرز سال دو هزار

قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
 پدرم این بوده ، که به من گفت : پسر ، مذهبت این باشد ! راه و رسم و روشت این باشد !
سرنوشتم این بود ؟ جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . .     

هرچه شد قرعۀ من این آمد! 
راستی  :

باز سؤالی دارم ، بنده را عفو کنید

توی آن قرعه کشی ، ناظری حاضر بود ؟

من جسارت کردم ، آب هم کز سر من بگذشته ، پاسخی نیست       

ولی می گویم : من شنیدم که کسی این می گفت:
چشمِ تنها ز خودش بی خبر است    
چشم را آینه ای می باید ، تا خودش دریابد ،
 تا بفهمد که چه رنگی دارد ، تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد

عجبا فهمیدم ، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد . . . . . .   

از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید ؟                     
شاید این آینه ، معیوب و کج است ، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار !
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!   
 ور نه در ساحتتان ، این همه زشتی و نا زیبایی ؟

کمی از عشق بگوییم با هم . . .  
عرفا می گویند ، که تو چون عاشق من بوده ای از روز ازل ، خلق نمودی بنده !
عجبا !   

عشق ما یک طرفه ست ؟
به چه کس گویم من ؟   
 می شود دست زِ من برداری ؟ بی خیالم بشوی ؟
زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم     
من اگر عشق نخواهم چه کنم ؟
  بنده را آوردی ، که شوم عاشق تو؟         
که برایت بشوم والِه و حیران وخراب ؟
مرحمت فرموده، همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش !
عذر من را بپذیر           
این امانت بده مخلوق دگر

می روم تا کپه ام بگذارم . . .

     
صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی ، پی یک لقمۀ نان . . .
به گمانم فردا ، جلوۀ عشق تو را می بینم ،
در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده   . . . !
خوش به حالت که غمی نیست تو را ، نه رئیسی داری ، نه خدایی عاشق ،

نه کسی بالا دست تو و یک آینۀ بی انصاف !       

کج و کوله ست و پر از گرد و غبار
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی ؟
خواب سنگین به سراغم آمد ، کم کمک خواب مرا پوشانید
نیمه شب شد و صدایی آمد ،     
از دل خلوت شب ،   
از درون خود من ،
من خدایت هستم ،   


هرچه را می خواهی ، عاشقانه به تو تقدیم کنم
تو خودت خواسته ای تا باشی!
به همان خندۀ شیرین تو سوگند که تو ، هرچه را می بینی ،

ذهن خلاق خودت خلق نمود
هرچه را خواسته ای آمده است ، من فقط ناظر بازی توام

منتظر تا که چه را  یا که ، که را خلق کنی
تو فقط یک لحظه و فقط یک لحظه ، زِته دل ، زِ درون ،
خواهشی نا محسوس ، نه به فریاد بلند ،
بلکه از عمق وجود ، زِ برای عدم خود بنما ،
تو همان لحظه دگر نابودی ، به همان سادگیِ آمدنت
خواهش بودن تو، علت خلقِ همه عالم شد
تو به اعماق وجودت بنِگر، زِ  چه رو آمده ای روی زمین ؟
پیِ حس کردن و این تجربه ها
حس این لحظۀ تو، علّت بودن توست
تو فقط لب تر کن ، مثل آن روز نخست ،
هرچه را می خواهی ، چه وجود و چه عدم ، بهر تو خواهد بود
 در همان لحظۀ آن خواستنت
و تو را یاد نباشد که چه با من گفتی ؟                                               

دلبرم حرف قشنگت این بود :
شهر زائیده شدن این باشد ، تا توانم که فلان کار کنم ،
 و در این خانه ره عشق نهان گشته و من می یابم

پدرم آن آقا ، خلق و خویش ، روشش ، میراثش ، 
 همه اش راه مرا می سازد
بنده می خواهم از این راه از این شهر به منزل برسم
 همه را با وسواس ، تو خودت آوردی  

همه را خلق نمودی همه را
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،
 رشتۀ عشق شود محکمتر  . . .
دیر بازی ست به من سر نزدی !
 نگرانت بودم ، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندی !
و به آواز بلند ، رمز شب را گفتی:
"
من چرا آمده ام روی زمین ؟ "
باز هم یادم باش ! مبر از یاد مرا
همه شب منتظر گرمیِ آغوش توام.  . .
عشق بی حد و حساب من و تو بهر تو باد
خواب من خواب نبود ! پاسخی بود به بی مهری من ،

پاسخ یک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .
به خداوند قسم ، من از آن شب ،
دل خود باخته ام بهر رسیدن
                               به عزیزم به خدا

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

شنبه چهارم مهر 1388

خدا مارو برای هم نمی خواست...

 

 

خدا ما رو برای هم نمی خواست


فقط می خواست همو فهمیده باشیم


بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست


فقط خواست نیمه مون رو دیده باشیم


تموم لحظه های این تب تلخ


خدا از حسرت ما با خبر بود


خودش ما رو برای هم نمی خواست


خودت دیدی دعامون بی اثر بود


 چه سخته مال هم باشیم و بی هم


می بینم میری و می بینی میرم


تو وقتی هستی اما دوری از من


نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم


نمی گم دلخور از تقدیرم اما


تو می دونی چقدر دلگیره این عشق...

 

 

 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

شنبه بیست و یکم شهریور 1388

تو خالی...

 

 

 

 

نمی دانم چه می نویسم.

تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا می دهد.

می خواهم آن را بر دارم از پنجره پرت بکنم بیرون.

ناخودآگاه دستم می رود به سوی آینه ای که کنارم است، از چشمهایم اشک می ریزد.

قلبم به شدت درد می کند. تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا می دهد.

می خواهم بنویسم، نمی دانم چرا؟

نمی دانم، نمی توانم گریه بکنم.

شاید اگر گریه می کردم اندکی به من دلداری می داد! نمی توانم.

دیگر نه آروزیی دارم و نه کینه ای، آنچه که در من انسانی بود از دست داده ام.

زندگانیم برای همیشه گم شد.............

 

 

 

 

 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388

می خواهم فاحشه بشوم...

 

 

می خواهم فاحشه بشوم...

 

مسلما این موضوع انشاء برای هزارمین بار – اگر نه بیشتر – تکرار شده ، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم " می خواهید در آینده چه کاره بشوید . الگوی شما چه کسی است ؟ " و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید . انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزار ها بار تکرار شده اند ، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده " مهندس هوا و فضا " ، " پدرم می گوید الان ام وی ام بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد – منظورش MBA است " " دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد " و ... .
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است " می خواهم فاحشه بشوم " شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده .
" خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است . حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . همه شان مرد هستند . برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند . من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک . بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند .
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند "

منبع : (چه میدونم بابا..من خودم اینو جایی دیدم آوردم اینجا)

 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

یکشنبه یکم شهریور 1388

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

مردو زن تنها...

 

 

 

يك مرد بود كه تنها بود.يك زن بود كه او هم تنها بود.زن به آب رودخانه نگاه

 مي كرد و غمگين بود.مرد به آسمان نگاه مي كرد و غمگين بود.خدا غم آنها

 را مي ديد و غمگين بودخدا گفت:شما را دوست دارم.پس همديگر را دوست

 بداريد.و با هم مهربان باشيدمرد سرش را پايين آورد؛مرد به آب رودخانه نگاه

 كرد و در آب زن را ديد.زن به آب رودخانه نگاه كرد،مرد را ديد.خدا به آنها

 مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند؛خدا خوشحال شد و از آسمان باران

 باريد.مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود ؛زن خنديد.خدا به

 مرد گفت:به دست هاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي و هردو در آن

 زندگي كنيد.مرد زير باران خيس شده بود؛زن دستهايش را بالاي سر مرد

 گرفت،مرد خنديد.خدا به زن گفت:به دستهاي تو هم زيبايي ها را مي بخشم

 تا خانه اي كه او مي سازد،زيبا كني.مرد خانه اي ساخت و زن آن را گرم

 كرد،آنها خوشحال شدند.خدا خوشحال بود...يك روز،زن پرنده اي را ديد كه به

 جوجه هايش غذا مي داد؛دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد تا پرنده

 ميان دستهايش بنشيند.اما پرنده نيامد،،،پرواز كرد و رفت و دست هاي زن رو

 به آسمان ماند؛مرد او را ديد،كنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان

 بلند كرد.خدا دست هاي آنها را ديد كه از مهرباني لبريز بود..فرشته ها در

 گوش هم پچ پچي كردند و خنديدند.خدا خنديد و زمين سبز شد.......خدا

 گفت:از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد؛فرشته ها شاخه  ي گلي

 به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاك كاشت خاك

 خوشبو شد...پس از آن كودكي متولد شد كه گريه مي كرد.زن اشك هاي

 كودك را مي ديد و غمگين بود.فرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در

 آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند.مرد زن را ديد كه 

            مي خندد؛كودكش را ديد كه شير مي نوشد بر زمين نشست و

 پيشاني بر خاك گذاشت.خدا شوق مرد را ديد وخنديد.وقتي خدا خنديد،پرنده

 برگشت و بر شانه مرد نشست.خدا گفت:با كودك خود مهربان باشيد تا

 مهرباني را بياموزد.راست بگوييد تا راستگو باشد.گل و آسمان و رود را به او

 نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد.روزهاي آفتابي و باراني از پي هم

 گذشت.زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لابه لاي آنها پر شد از بچه هايي كه

 شاد،دنبال هم مي دويدند.خدا همه چيز و همه جا را مي ديد؛ميديد كه زير

 باران،مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است،كه خيس نشود.زني را

 ديد كه در گوشه اي از خاك،با هزاران اميدشاخه گلي مي كارد.دست هاي

 بسياري را ديد كه به سوي آسمان بلند شده اند.و پرنده هايي كه...  

 

       خدا خوشحال بود چون ديگر:غير از او هيچكس تنها نبود

 

 

 

 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

خداوندا...

 

خدایا کفر نمی‌گویم،

 

پریشانم،

 

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

 

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

 

خداوندا!

 

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته

 

تهی‌ دست و زبان بسته

 

به سوی ‌خانه باز آیی

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر در روز گرما خیز تابستان

 

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

 

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

 

و قدری آن طرف‌تر

 

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

 

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

 

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

 

نمی‌گویی؟!

 

خداوندا!

 

اگر روزی‌ بشر گردی‌

 

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

 

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

 

خداوندا تو مسئولی.

 

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

 

در این دنیا چه دشوار است،

 

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است

 

 و از احساس سرشار است...

 

دکتر شریعتی

 

 
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
 

پنجشنبه هشتم مرداد 1388

راز عشق...

 

بازوانت را چون کمر بندی بر تنم حلقه کن

زیرا نوازش انگشتان تو از زمزمه جویبار

 ونسیم نمیروز دلپذیر تر است

امروز نوبت توست که مرا دوست بداری

با من سخن مگوی

هنگامی که یاران در کنار همند

سخن گفتن چه سود دارد؟

بگذار اثر گیسوان تو را چون نوازشی که با بوسه همراه است

بر گونه های خویش احساس کنم

بگذار در زیر پرده زلفان سیاه تو هیچ چیز جز تواز جهان نبینم

با دو دست گرمت دستهای مرا بفشار

مگر نمی دانی که فشار دست

 بهتر از گرمی لب 

از راز عشق سخن می گوید

 

 

 
Blog Skin