تبليغاتX
بی تو با تو!

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر


بی تو با تو!

کاش میشد توی این دنیای وارونه خیلی از حرفای نگفتنی رو گفت...

زنده یاد حسین پناهی...


مگسی را کشتم


نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است


و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است


طفل معصوم به دور سر من میچرخید،


به خیالش قندم


یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم


ای دو صد نور به قبرش بارد؛


مگس خوبی بود...


من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،


مگسی را کشتم ...!



نوشته شده توسط پگاه در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390





خیلی سخته...
 

پنهان کردن اشک پشت لبخند خیلی سخته  !!!

اینکه بغض داشته باشی

و این که خودت را در هجوم تنهایی سرپا نگه داری 

و دائم به خودت بگی قوی باش

 ولی می دونی که قوی نیستی

و دلت اونقدر گرفته و تو سینه سنگینی می کنه

که احساس خفگی بهت دست میده

 اونجاست که میخواهی با تمام وجودت

 فریاد بزنی فریاد...!!!

 اما بغض راه فریاد تو بسته

و تو همچنان سکوت می کنی ،

                                     سكوت

                                                   وسکوت

                                                                و سکوت...

 

 


نوشته شده توسط پگاه در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390





رفتنت را...

 

من گمان میکردم رفتنت ممکن نیست

رفتنت ممکن شد باورش ممکن نیست

تو نمیدانی نه...

که چه حسی دارد خلاء جای تورا حس کردن

و این درد همه جان مرا میکاهد

تو نمیدانی نه...


نوشته شده توسط پگاه در شنبه هجدهم تیر 1390





من زنم...
 

من زنم…

بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

او خواست که من زن باشم…

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

من زنم…

من ناقص العقلم…

با همین عقل ناقصم

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

و تو عقلت کاملتر از من بود!!!

من زنم...

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شوم...

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند!

من زنم...

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری!!!

من زنم...

وقت تولد نوزاد ...

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،

لذتهای شبانه...

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

عادلانه است نه؟؟؟

من زنم...

آری من زنم...

او خواست که من زن باشم ...

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

عشق خواهم ورزید...

به مردانگی ات خواهم بالید ...

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...

پشتیبانت خواهم بود...

و تو مرد بمان!



 


نوشته شده توسط پگاه در شنبه چهارم تیر 1390





امشب که...
امشب که چشمانم عریان شده و خیس
که خودت خوب می دانی اش
می خواهم از سر درد
باز هم حرف هایی را نگویم!

امشب باز خیالت از خاطرم نمی رود
چه بود عزیزم
در صدایت که در گوشم طنین انداخت
و مرا بی خود کرد؟

که حالا بعد از گذشت این روزها
بعد از عبور این فاصله ها
باز شراب می نوشم
می آیم چشمان خمارم را نثار لب های زیبایت کنم

می آیم کنارت می نشینم
تو برایم بگو
باز همه ی اسرار "مگو"یت را

دلتنگم...!

امشب چند کلامی نیز خواهم گفت
اما باز حرف هایم در درون دفن خواهد گشت

باز خواهیم خفت
باز من نخواهم گفت...!

باز دلم عجیب هوایت را کرده
می دانم
اندوهی به دل راه مده!
قرار بود خوب یادم بماند:

"راهمان را از هم جدا کرده اند"

عزیزم امشب دست از دلم برداشته ام
می خواهم کمی بگویمت
دل شنیدن که داری ؟!
-درست مثل همیشه-

آه.
آه..
آه...

مرد بزرگ
امشب فاصله ها را در هم شکن
بیا از دور دست
دستانت را دورم بگردان
من که عجیب مستمت

بیا عزیزم
سفید بپوشم
لبخند بزنی
چشمانت را در چشمان خودم گره زده باشی
دست در دست

بیا عزیزم
دستانم را بالا تر بگیر
چرخ بزنم ؟
پروانه ات بشوم ؟
لبخند می زنی ؟

بگذار نفس هایم که به شماره افتادند
آنگاه دستانم را دور گردنت حلقه می کنم
لب هایم را هم هرچه محکم تر بفشار

خون هم که جاری شود
سهم عشقم را
سهم سیب
سهم پروانه
سهم شمع
سهم چشمانم را داده ای!

بیا عزیزم
امشب تمام احساسم عریان مانده
تمام شب سکوت کرده
بیا عزیزم
هم بسترم باش
همین طور مست
همین طور عریان
همین طور عاشق
همین طور آرام
همین طور خودت...!

بیا عزیزم
امشب که هردو سفید بر تن داریم
تو هم که
عریان
مست
گرم
می رقصانی ام!

شب هم که از نیمه گذشت
من هم که امشب عجیب می خواهمت
شب هم که به "عشقمان"سکوت کرده

بیا عریان دست در آغوشم کن
می خواهم آرامت کنم
می خواهم آرام در آغوشم بیاسایی

و حالا
من هستم که تمام وجودم را نثارت می کنم
تو هستی که تمام وجودم را می پرستی
ما هستیم که معاشقه می کنیم

چه زیبا...!
چه لذت بخش...!
چه سرخ...!

و...

مرا که از تب دوری ات  تشنج شهوت گرفته ام ببخش...!


نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه چهارم خرداد 1390





سال نو مبارک

نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه یکم فروردین 1390





ولنتاین مبارک

نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389





تولدم مبارک
 

تولد تولد تولدم مبارک

خب دوستان عزیز من چندسال پیش ساعت هفت شب

در این روز بدنیا آمدم

Smiley from millan.netSmiley from millan.netSmiley from millan.netSmiley from millan.netSmiley from millan.netSmiley from millan.netSmiley from millan.netSmiley from millan.net

خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که خیلی چیزای خوب

 تو زندگیم وجود داشتن و دارن

امیدوارم که تا هر چند سال دیگه هم که زنده ام

همینجوری زندگی آرومی در کنار عزیزانم

داشته باشم

همتون و دوست دارم


نوشته شده توسط پگاه در چهارشنبه بیستم بهمن 1389





خدا بابا...
 

صدای ناز می آید،


صدای کودک پرواز می آید،


صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.


معلم در کلاس در س حاضر شد ،

 یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا

همه برپا ، چه برپایی شد آن برپا،


معلم نشئتی دارد ،

معلم علم را در قلب می کارد،

 معلم گفته ها دارد،


یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا .


معلم گفت فرزندم بفرما، جان من ، بنشین ،


چه درسی ؟ فارسی داریم؟

کتاب فارسی بردار،

آب و آب را دیگر نمی خوانیم ،


بزن یک صفحه از این زندگانی را.


ورق ها یک به یک رو شد.


معلم گفت فرزندم

                           ببین بابا،
                                          بخوان بابا،
                                                               بدان بابا،


عزیزم این یکی بابا،

پسر جان آن یکی بابا،

همه صفحه پر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا ،


بگو آب و بگو بابا ، بگو نان بگو بابا


اگر بخشش کنی با میشود با ، با


اگر نصفش کنی با می شود با ، با


تمام بچه ها ساکت ،

نفس ها ، حبس در سینه ،

به قلبی همچو آئینه .


یکی از بچه های کوچه بن بست ، که میزش جای آخر هست
 

و همچون نی فقط نا داشت ،

به قلبش یک معما داشت ،


سئوال از درس بابا داشت.


نگاهش سوخته از درد ،

لبانش زرد ،

ندارد گوئیا هم درد ،

فقط  نا داشت.


به انگشت اشاره او سئوال از درس بابا داشت ،


سئوال از درس بابای زمان دارد


تو گوئی درس هایی بر زبان دارد


صدای کودک اندیشه می آید،

                            صدای بیستون

                                      فرهاد  یا شیرین

                                              صدای تیشه می آید ،

                                                       صدای شیرها ، از بیشه می آید!


معلم گفت فرزندم سئوالت چیست ؟؟


بگفتا آن پسر : آقا اجازه ، اینکی بابا و آن
 
بابا ، یکی هستند ؟؟


معلم گفت: آری جان من ، بابا همان بابا ست .


پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد .


معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟


پسر با بغض گفت : این درس را دیگر نمی خوانم .


معلم گفت : فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟


پسربا گریه گفت: این درس رنگین است

دوتا بابا ، یکی بابا ،

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟


چرا بابای من نالان و غمگین است

ولی بابای آرش شاد و خوش حال است ؟؟؟


تو میگوی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟


چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟؟؟


چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟؟؟


ولی بابای من هر دم ذغال از کار میگیرد؟؟؟

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟؟؟


چرا بابای آرش صورتش قرمز ، ولی بابای من تار است ؟؟؟


چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟؟؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر،  به  زور و ظلم می کارد ؟؟؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟؟؟

چرا بابای من هر روز میپوسد ؟؟؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ،

ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریانست ؟؟؟

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟؟؟

چرا بابای من با زندگی قهر است ...؟!

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند ،


بروی گونه اش اشکی ز دل برخواست ،


چو گهر روی دفتر ریخت ،

معلم روی دفتر عشق را می ریخت ،

و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش .

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر ،

یکی بابا در این درس است و آن بابا دیگر نیست

پاکن را بگیرید ای عزیزانم

یکی پاک کردند و معلم گفت :

جای آن یکی بابا


خدا را در ورق بنویس


و خواند آن روز

 
خدا بابا


تمام بچه ها گفتند :


                                    خدا بابا

 


نوشته شده توسط پگاه در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389





برو باشد ولی...
 

برو باشد ولی

 

من هم خدا و عالمی دارم

 

برو باشد ولی

 

شبها اگر دیدی بد آهنگ است

 

بدان من گریه می کردم که از دنیا دلم تنگ است

 

من از دنیا گله مندم که از مهر تو کم دارم

 

ببین یک خواهشی دارم

 

مرا در خود کمی حل کن!

 

نگو رفتم خداحافظ

 

کمی دیگر معطل کن...

 

 


نوشته شده توسط پگاه در جمعه هفتم آبان 1389





مطالب پیشین

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by gogorimagori91
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
پروفایل مدیر وبلاگ
آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

آنکه بین من و تو شام جدایی آورد

میکنم نفرینش:

یا الهی!

بکنش چون من زار

پیش معشوقش خار

هردو چشمانش تار

تابداند چه به من میگذرد

ازغم دوری آن چشم عزیز...

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ

.:: LinkDump ::.

کلبه شعر تنهایی
دل نواز عاشق
شکلکهای جوجو و پیشی
دل نویس
نوای پارسی
بی تو هرگز باتوعمرا
صدایم کن...
عشق مریم(شاهین)
پرواز تا بینهایت
منصور قیامت
برای نفس کشیدن عشق تو دلیل من بود...
یک سال کافی بود...
وبلاگ دوستیابی و همسریابی اینترنتی
دهکده عشق
شیدایی
پارسیان
نسخه اصلی امپراتور دریا فقط 5000 تومان
دنیای سبز
عکس خفن دخترای ایرانی
just music
فروشگاه کوچیک محصولات نرم افزاری
اطلاعات در مورد هتل ها.اطلاعات گردشگری و ...
بخند. شادباش. زندگی کن
یه وبلاگ همه کاره
عاشقانه زیستن هنر است...
کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
کمیابترین کدهای جاوا
لینک باکس ستاره
ورود خانم ها اکیداً ممنوع!!!
من در کنار زندگان راه میروم ولی دیرگاهیست در خاک خفته ام
یه روز تلافی می کنم.....!!!
آن روز که دیوانه شدم!!!
لیست تمام پیوند ها

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

هفته چهارم مهر 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته سوم تیر 1390
هفته اوّل تیر 1390
هفته اوّل خرداد 1390
هفته اوّل فروردین 1390
هفته چهارم بهمن 1389
هفته سوم بهمن 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته چهارم مرداد 1389
ادامه ی آرشیو ماهانه